Hi
...Hi ****
. You will not be relocated***
. ... Build a strong house for yourself
زندگی زیباست
...Hi ****
. You will not be relocated***
. ... Build a strong house for yourself
انگار رفته اي
انگار رفته اي
باور نمي كنم
هر چند در نگاه مات تماشا بودمو حرفي ميان نبود
اما تو در سكوت
در ماتي نگاه
در اوج بي كلامي
انگار رفته اي
رفتي و با خودت
همراه با سكوت
در گير و دار من
چشمان بي خبر تر از
هر موج بي عبور
هر لفظ بي كلام
چشمان بي گناه من
انگار برده اي
باور نمي كنم
اين محوی تو را
انگار رفته اي
از کتاب تورا لغزید چشمانم-پگاه امیرسرداری
من از نگاه تو
موجي نبرده ام
اوجي نرفته ام
حتي تو نيز خود
با موجي از غرور
اوجي نرفته اي
اوجي نديده اي
از کتاب تو را لغزید چشمانم-پگاه امیرسرداری
لینک وبلاگ رسمیمو نوشتم.از همه ی عزیزان و مخاطبان وبلاگ حباب
شکن دعوت ویژه میکنم.
سلام.
حرفی ندارم.آپ امروز مبین اینه که به یادتون هستم.
از محبوبه ی عزیز به خاطر مهربونیهاش و از گیتا جان به خاطر
همدلی و همراهیش ممنونم.به پرنیان جان خوش آمد میگم.

اسير
مرا در بند كردي ازگناهي
كه من بي اطلاع از آن
به تبعيد تو محكومم
مرا در بند كردي از گناه عشق
كه من مجنون را
پيشي گرفتم در جنون امّا
تو هرگز ليلي مجنون نبودي تا
سحرگاهان مرا فرياد بینی.
یا حق
سلام.
متشکرم از لطف همه ی دوستان.مشکل کامپیوترم تا حدودی حل شده.
بیتا جان اگه برای جواب سوالاتتون با مشکل مواجه شدم، منو ببخش.
و اما جواب... .بیتا جان نمیدونم چرا انقدر روی هجویات سعدی تاکید دارید.سوالی که راجع به عارف
پرسیدین برام خیلی جالب بود.با اینکه اطلاعاتم در رابطه با این شاعر زیاد نیست ، مطالبیو برات ذکر
میکنم که فکر میکنم خیلی جالب باشه.
در رابطه با شاعر ملی، ابوالقاسم عارف، اطلاعات زیادی ندارم.همین اندازه میدونم که اهل قزوین بودن و
اونجا زاده شدن.خط خوبی داشتند، اطلاعات موسیقی داشتند و از صدای خوبی بهره مند بودند.پدرشون
وکیل بود . و همیشه با مادر عارف مشکل و اختلاف داشتند.و همین مسئله زندگیو برای عارف نا گوارو
تلخ کرد.عارف به تهران میاد و با چند تن از نامداران زمان خودش رابطه ی دوستانه برقرار میکنه.متاسفانه
دوستان عارف،(دوستان نزدیکشون)همگی یا خود کشی میکنن و یا به دار آویخته میشن.از همه بدتر
قتل کلنل پسیان بود که عارفو از پا در میاره و عارف نمیتونه داغشو تحمل کنه.عارف در زندگی خصوصی
هم نا کام میمونه چرا که دخترانی که میخواست به او ندادند.دوستی عارف با ایرج میرزا (شاعری نازک
دل و زود رنج) به دشمنی و کینه میکشه و نتیجه ی این دشمنی،سرودن هجو نامه ای خطاب به ایرج
میشه.تاریخ دقیق تولدشونو نمیدونم ولی میدونم که سال ۱۳۵۲ از دنیا میرن. و آرامگاهشون در جوار
شعر این پست یه کار سپید از کارای خودمه.آپ بعدی هم به زودی... .

قلب ها ديگر قلب نيستند
حرف ها نيز دگر حرف نيستند
دنيا تا انتها دورنگي را
يدك مي كشد
و زمان
از ترس انسان هاي آهنين دل
در حال دويدن است
احساس رنگ باخته
و جاي خود را
به زبان هايي
سرخ داده
افكار پليدي را سير مي كنند
و دست ها
بي اختيارند
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام.
شرمنده از این همه تاخیر.متاسفانه کامپیوترم همچنان مشکل داره.احتمالا" تا هفته ی آینده درست
میشه.و منم جبران میکنم.از همه ی دوستان ممنونم.از هنگامه ی مهربونم که وقتی کامنتشو دیدم ... .
از مریم عزیز که هر روز به وب سر میزنه.
از مهرناز جان و خواهر گلش سانیا.و از بقیه دوستان.شعر این پست از اشعار نیمایی هست و از کارهای خودمه.

خانم یا آقای ....... که خصوصی زدین.بله تمام اشعاری که توی وب من میخونید دارای مجوز از وزارت
فرهنگ و ارشاد اسلامی هستند.خانم بیتا، قالب شعری که پرسیدین رباعی هست.سوالاتتون بسیار
بودن کاش ایمیلتونو داشتم.کتابهایی که از سعدی به چاپ میرسه اگر از انتشارات قوی باشه، حتما" هجویات هم چاپ میشن.
بهتون پیشنهاد میدم که حتما" عبرت نامرو بخونید.این اثر مثنوی هست. در
مدح فتحعلی شاه، و آمیخته به اندرزه.فکر میکنم هجویات هم داشته باشه،
چون به تقلید از تحفة العراقینه.
و امـــــــــــــــــــــــــا شعر این پست.
صدايم در نمي آيد
نگاهم شيون مرگ دلم را مي كند فرياد
و من هرگز نديدم
ميخك سرخي
كه آرندش سر قبرم
و من هرگز نديدم
شيون ياري كه از درد فراق و دوريم باشد
كه از اين آسمانها من نديدم هاي و هويي را
صدايم در نمي آيد
نگاهم شيون مرگ دلم را مي كند فرياد
دخترک
دخترک خیره به هستی شدو گفت
راز این چرخش گردون در چیست؟
راز صبح و شب و ظهر
راز این خنده ی تلخ
راز این مرگو حیات.
راز هستی در چیست؟
پدرش حیــــــــران گفت:
راز را میدانم
دخترم کفـــــــــر مگو
که در این چرخش گردون
که در این راز بلند هستی
چیست که نیست؟
دنیائیسـت بلند
دنیاییست محل گذران
و در آن دخترکم بینا باش
و مجو
راز گران مایه ی اوست
ما همه رهگذریم
ما همه میگذریم.

مروارید سپید
اي شبانگاه آسمان
تو توانگرترين مستمند دنيايي
توانگري
چون وسيعي
و مستمند
چون چيزي جز مخملي سرمه اي رنگ و چند مرواريد سر خورده رويش نداري.
توانگري چون بزرگترين مرواريد سپيد دنيا را داري و مستمند زيرا با زمين فاصله ها داري
و چه زيبايند اين فاصله ها
من روي زمينم
روزي بزرگترين مرواريدت را خواهم دزديد تا تو
مستمند شوي و من توانگر
اما
تو توانگر تر از اين حرف هايي.